اکسیر تغییر زندگی کجاست

داستان تغییر زندگی ما

در شبی زمستونی، رهگذری از یه کوچه تاریک عبور می کرد. ناگهان چشمش به مردی افتاد که با دقت داشت زیر نور یک لامپ روی زمین و اطراف اون نگاه می کرد. کمی دقت کرد و متوجه شد انگار چیزی گم کرده. با وجود این که هوا سرد بود اما رهگذر تصمیم گرفت به مرد کمک کنه تا او را از سردرگمی نجات بده.

رهگذر کمی جلوتر اومد و از مرد پرسید: چیزی گم کردی؟ مرد با ناراحتی تمام گفت از ابتدای شب تاکنون که از نیمه شب گذشته دنبال کلید خونه ام می گردم اما هر چه تلاش می کنم هیچ خبری از اون نیست. مرد رهگذر هم شروع به گشتن کرد و بعد از چند بار قدم زدن در زیر نور لامپ از مرد پرسید: تو مطمئنی که دقیقا همین جا کلیدت را گم کردی؟ مرد جواب داد “من کلیدم را در حیاط منزل گم کردم اما چون اونجا نوری نبود تصمیم گرفتم که زیر نور لامپ کوچه بگردم چون اینجا روشن تره!! “

 تغییر زندگی کجاست

 گوهر گمشده کجاست؟

 فیلم زیبایی را نگاه می کردم که می گفت یکی از بهترین عطرهای دنیا که همان مشک است را از غدد بدن آهو می گیرن. اما جالب اینه که بیچاره آهو خودش نمی دونه که این عطر در درون خودش هست و سالها در پی رسیدن به این عطر از این جنگل به اون جنگل و از این کوه به اون کوه در حال دویدنه و هر چه می دود نمی تونه منشا این بوی خوش را پیدا کنه.

اغلب ما استعداد و توانایی های خودمون را ندیدیم و شاید اصلا در پی اون نبودیم و شاید هم فکر می کنیم که مگه ما چیز زیادی نسبت به دیگران داریم؟ شاید فکر می کنیم باید کسی بیاد و زندگی ما را نجات بده و بعد می بینیم که سالها می گذره و خودمون در پشت این نقاب پنهان کردیم. ترس و تردید مثل غل و زنجیر امان ما را بریده و اجازه هیچ کاری به ما نمی ده و روزمون را شب و شبمون را روز می کنیم تا بلکه خبری بشه.

در کتاب ” چگونه بهترین دوست خود باشید” اثر دو روانشناس معروف، میلدرد نیومن و برنارد برکوویتز اومده که در زمان تولد کسی به ما یاد نداده که چگونه باید برای تغییر زندگی خودمون اقدام کنیم و چه کار کنیم تا بتونیم از حداکثر پتانسیل خود استفاده کنیم و به همین خاطر به جای اتکا به درون، همیشه منتظر شرایط بیرونی هستیم. همیشه دنبال این هستیم تا دیگران به ما اجازه بدهند تا بعد بریم و موفق بشیم.

برای تغییر زندگی چه باید کرد؟

 اگر داستان های بالا را خوانده باشید به این نتیجه می رسیم که خودمان باید آستین بالا بزنیم و نباید با دنبال کردن شرایط بیرونی چند سال منتظر بمانیم. بنابراین

یکی از گوهرهای گمشده عصر جدید این هست که ما از تفکر عمیق دور شده ایم
باید ساعاتی از شبانه روز که آرامش بیشتری داریم را به تفکر در مورد خودمان و این که کجا هستیم و کجا می رویم و باید در این دنیا چه کاری انجام داد بپردازیم. قرار نیست با یک بار فکر کردن به پاسخ قطعی همه سوالات برسیم اما باعث می شود که کم کم مسیر زندگی را پیدا کنیم. من خودم سعی می کنم همیشه این طرز تفکر را داشته باشم و ساعاتی هر چند کوتاه به آن بپردازم.
خیلی لذت بخشه که در طول زمان کم کم احساس می کنی که راهت را پیدا کردی و در مسیری گام برمی داری که مورد علاقه و در راستای ارزشهات هست نتیجه اش این میشه که تلاش می کنی ولی احساس سبکی را تجربه می کنی.
در هنگام تفکر عمیق باید به ندای درونی و الهی خود گوش کنی. سرکوبش نکن. اتفاقی نمی افته. اگه گفت تو خیلی خوب هستی و مثلا باید تبدیل به یک هنر پیشه درجه یک شوی و … توی ذوقش نزن و اجازه بده که ابراز وجود کنه. خیلی از ماها اونقدر این ندای درونی را سرکوب کردیم که دیگه الان نمی تونه حرف بزنه. باید تشویقش کنی که بازم برات حرف بزنه و باید ازش راهنمایی بخواهی. باید خودشناسی کنی، باید رسالت خودت را کشف کنی تغییر  زندگی به وجود بیاد. تغییر زندگی می تونه آرامش، ثروت و یا هر چیز خوب دیگه ای باشه. باید بدونیم بدون این که بفهمیم کجا میریم قطعا به هیچ جای باارزشی نخواهیم رسید.
همچنین این مقاله: کشف رسالت زندگی 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.